گفت و گو با مهران مدیری: اگر قرار باشد...
گفت و گو با مهران مدیری
اگر قرار باشد...

وقتی تلگراف همایونی ما یعنی سردبیر با هزار حیله و طرفند به دست رپورتر بخت برگشته مان در زندان جهانگیر شاه رسید، که بلاخره زحمات شما به ثمر رسید و گزارش تاریخی شما از آن عمارت عجیب و آدم هایش زیر چاپ است و نام شما در تاریخ زنده خواهد ماند، ظاهرا در دم قالب تهی کرده و کار به شکوفه هم نرسیده بود.
ماجرا از این قرار بود که انگار یک امر همایونی به گوش آن بینوا رسیده که اگر مصاجبه جناب مدیری را چاپ کنی بی درنگ مهمان شکوفه خواهی بود.
ما هم از آنجایی که در کسادی تفریح و شادی، خاطر همایونی جناب مدیری و قهوه تلخ شیرین تر از عسلش به اندازه اعتبار مجله خودمان برایمان خواستنی و عزیز است، دوباره تلگراف زدیم که چرا شکوفه؟ سردبیر مگر مرده است. رپورتر ما را آزاد کنید، امر همایونی بی درنگ اطاعت می شود. فرستادیم چاپ خانه گفتیم صفحات 32 و 33 را هر چه هست نابود کنید. القصه دوباره صفحه بستیم و دستور چاپ مجدد دادیم. رپورتر ما هم آزاد شد تا اول سختی کارش را بهش پرداخت کنیم بعد خودمان به جای شکوفه از هستی ساقطش کنیم که دیگه به فکر سرزدن به حفره های تاریخی که معلوم نیست کی و کجاست نیفتد. ما را چه به سیاست!
ماند عذرخواهی ما از شما خوانندگان خوب، که بجای خواندن حرف های مدیری عزیز باید این سه نقطه های اسرار آمیر را رمزگشایی کنید. ولی مطمئنیم شما هم به اندازه ما مدیری و قهوه تلخ را دوست دارید و حتی حالا که به جای حرف هایش عکسش را بزرگتر می بینید، باز هم قند توی دلتان آب می شود.
* اگر قرار باشد با سرکشیدن یک فنجان قهوه تلخ، سفر به یک دوره تاریخی را تجربه کنید، دلتان میخواهد که آن دوره چه زمانی باشد؟
مدیری: ...
* فکر می کنید در مواجهه با آن ها بتوانید چیزی را هم عوض کنید؟
مدیری: ...
* پس این ماجرا که از زبان دوربین شما روایت می شود دغدغه ذهنیتان هم هست...
مدیری: ...
* یعنی شما به مصداق بیرونی جهانگیر شاه دولو هم فکر کرده بودید؟
مدیری: ...
* چرا اعصاب ندارید؟!
مدیری: ...
* پشیمان نیستید که گشت و گذار تاریخی تان سهم همه مردم نشد؟
مدیری: ...
* از این نظر که از تلویزیون پخش نشد...
مدیری: ...
* شما چطور؟
مدیری: ...
* از چه نظر؟
مدیری: ...
* من می دانم. برای خواننده ها بگویید...
مدیری: ...
* نمی دانند آقای مدیری. دلیل این همه طفره رفتن شما از حرف زدن را نمی دانند.
مدیری: ...
* شما ناراحتید؟
مدیری: ...
* اما در مراسم مرحوم شکیبایی اظهار اندوه کردید.
مدیری: ...
* پس اندوهگین اید؟
مدیری: ...
* یعنی در دوره های دیگر اندوه نبود؟
مدیری: ...
* شما اندوهگینید، چه من فضول باشم و چه نباشم.
مدیری: ...
* من فکر می کنم اگر قرار باشد شما سفر تاریخی بکنید، باید بروید دوران امیرکبیر و با او گریه کنید...
مدیری: اگر قرار باشد...